خداحافظ
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
مهم نیست از بیرون چه طور به نظر میام !
کسایی که درونمو می بینن واسم کافین !
واسه اونایی که از رو ظاهرم قضاوت می کنن حرفی ندارم !
همون بیرون بمونن واسشون بسه !
.
چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
.
لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم تا بخوانی و بفهمی که چقدر جایت خالی است تا بدانی نبودنت آزارم میدهد..لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است..لمس کن لحظه هایم را تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم..لمس کن این با تو نبودن را.. لمس کن .. لمس کن ...!
میدونے قشنگترین احساس چه وقتیه.؟
وقتے برمیگردے
یواشكے به عشقت نگاه كنے
مے بینے كه اونمـ داشته بهت نگاه میكرده...
پر از بغضم...
ای خدا خیلی خسته ام....
از زندگی بریدم...
من توان زیادی ندارم....
شاید ته خط....
کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد …
کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری …
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد …
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند …
و این رنج است ...
گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم
و صدای شکستها و خنده ها را
و وجدانم را محاکمه میکنم!
من کدام قلب را شکستم؟
و کدام امید را ناامید کردم
کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم؟
و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم!
بعضی از آدما هستن که بیخود و بی جهت یه کارایی می کنن که ازشون بعیده
احساس دوگانگی پیدا می کنم نسبت بهشون
...
چجوری میشه یه نفر و باور کرد و قبولش داشت ؟؟؟
...
موندم
تمــــام خاطره هابه “تـــو “ختم می شوددر چارراه یـــادایستــــاده ای . . . !
....
من برای تنها نبودن، آدمهای زیادی دور و برم دارم
آن چیزی که ندارم کسی برای “با هم بودن” است…
....
تنهایی یعنی بعضی اشکای بی دلیل، بیبهانه، یه دفعهای، نصف شبی
عجیب آدم رو آروم میکنه…
....
زیاد طول نمیکشد تا بفهمى ورود هر رابطه اى نمیتواند تنهاییت را پر کند…!!!
محکم دستش را گرفتن ...
با دیوانگی هایش زندگی کردن ...
احساسِ زنانه اش را فهمیدن ...
امنیت یعنی:
دستت را که می گیرد ،صورتت را که میبوسد، بداند ناب تر از دست هایِ تو دستی نیست ....
بداند ماندنی تر از نگاهِ تو چشمی نیست ...
بداند برایِ بوسه هایش مرز نمی گذاری، برایِ خنده هایش می خندی، برایِ گریه هایش شانه می شوی ...
بداند برایِ راست گفتن مستی نمی خواهی ...
بداند برایِ لحظه هایِ تنهاییت سیگار نمی خواهی ...
بداند که می دانی برایش بالاترین رستوران , شاید در پایین ترین نقطه شهر باشد...
اصلا هرکجایِ شهر اگر تو باشی، لوکس ترین جایِ ممکن می شود
و باز هم ۳نقطه هاي بی پایانِ من...
بچه!تو هنوز شیر باید بخوری!
روزي پدرش او را صدا كرد وگفت پسر دلم مي خواهد كاري براي من انجام بدهي پسر گفت باشه
پدر او را به اطاقي برد و جعبه ميخي بدستش داد و گفت پسرم از تو مي خواهم كه هر بار كه عصباني شدي ميخي بر روي اين ديوار بكوبي
روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ؛ همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر ميشد .
او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است
به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ؛ يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسر ك بلاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است .
پدر دست پسرك را گرفت و به كنار ديوار برد وگفت : پسرم تو كار خوبي انجام دادي اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن ديوار هر گز مثل گذشته نمي شود وقتي تودر هنگام عصبانيت حرفي را ميزني ؛ آن حرف ها هم چنين آثاري را در دل كساني كه دلشونو شكستيم به جاي مي گذارند كه متاسفانه جاي بعضي از اونها هرگز با عذر خواهي پر نميشه
هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يك سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت كردن با اون…
بعد از يك ماه پسرك مرد…
وقتي دخترك به خونه اون پسر رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرك گفت كه او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…
دخترك ديد كه تمامي سي دي ها باز نشده…
دخترك گريه كرد و گريه كرد تا مرد…
ميدوني چرا گريه ميكرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرك ميداد!